ذبيح الله صفا

433

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از عمر گذشته جز گناهى بنماند * در دل غير از حسرت و آهى بنماند تا خر من عمر بود من خفته بُدم * بيدار كنون شدم كه كاهى بنماند * افسوس كه عمر بر هوس مىگذرد * با نيك و بد ناكس و كس مىگذرد بر بيهده دم بدم زمان مىآيد * ضايع ضايع نفس نفس مىگذرد * افضل چه نشسته‌اى كه ياران رفتند * ماندى تو پياده و سواران رفتند در باغ نماند غير زاغ و ز غنى * سيمين بدنان سمن عذاران رفتند * امروز اگر زاهد و گر رهبانند * در مسجد و در دَير ترا مىخوانند كس بر سر رشتهء يقين مىنرسد * و آنها كه رسيده‌اند سرگردانند * آنان كه مقيم حضرت جانانند * يادش نكنند و بر زبان كم رانند و آنان كه مثالِ ناى بادانبانند * دورند ازو از آن ببانگش خوانند * دل از من بيچاره امان مىطلبد * پيوسته شراب لاله‌سان مىطلبد افضل تو مخور غم جهان و غم او * ناگاه اجل آمده جان مىطلبد * زين تابش آفتاب و تاريكى ميغ * وين بيهده زندگانى مرگ آميغ با خويشتن آى تا نباشى بارى * نه بوده بافسوس و نه رفته بدريغ * اى دل قدح بىخبرى نوش مكن * افعال بد خويش فراموش مكن شير اجلست در كمين ، واقف باش * در بيشهء شير خواب خرگوش مكن